.........سلام ماه قشنگ شب های تنهاییم
مي خواهم بنويسم ؛
اين بار واژه هايم را نمي آرايم .
......... اين بار ساده ساده با توسخن مي گويم
تو كه مرادم شده اي در لحظات نوميد بودنم .
تو كه شبيه هيچ كس نيستي.
برايم شده اي ماه تابان شب هاي بي كسي ام.
يادت قلبم را پر مي كند از اشتياقي كه سال ها و سال ها گمش كرده بودم.
نمي خواهم برايت عاشقانه بگويم كه ميداني از عشق رو گردانم .
برايت با درد مي گويم ؛ دردي كه فقط در همين مدت كوتاه با تو بودن فراموش می شود .
با تو شادم شاد... و بي تو؛ بي تو پر از درد ؛ پر از هواي تلخ تو را خواستن و نداشتن.
ميداني تو را در همه جا در همه چيز مي جويم .
بدون آن كه گمت كرده باشم مدام در پي توام.
چرا تنها آن چشمان آشنا در ذهنم مانده است؟
اين روز ها مدام براي ديدنت ذهن خسته ام را زير و رو كرده ام..
ولي تنها چشمان روشنت با آن نگاه هاي خسته و غمگين در يادم مانده است .
برايم شده اي تنها پناه خستگي هايم .
تنها روزنه به دنياي نور و روشني .
بهترين من ، هميشه براي عزيزترين هايم نه ازدل كه از جان مايه گذاشته ام.
هميشه آنها قلبم بوده اند ؛ دنيايم ؛ وجودم و همه زندگيم... و تو برايم عزيزتريني ؛
دلگير بودنت مرا مي آزارد .
! ! ! ! ! عذابم مي دهد و عجيب آن كه هنوز نمي دانم
چرا برايم عزيزتريني چرا برايم اين همه آشنايي؟
ان قدر آشنا كه مي خواهم در همه چيز هايي كه دوستشان دارم با من سهيم باشي...
مهربانم ؛ اگر گرمي دستانت را كم دارم ؛
اگر صداي تپش مهربان قلبت را هر لحظه در كنارم احساس نمي كنم
ولي بدان كه تو همشه در قلبم خواهي ماند ؛
تو هميشه براي من بهترين خواهي بود.
بدان شب های تاریک من ، بی ماهم ، روشن نخواهد شد.
|
+| نوشته شده توسط عارف در
Sat 1 Jul 2006 ساعت
1:5 AM |